کوچ اجباری عزیز جون برای من سخت ترین حادثه بود

عزیز جون روزگار نزاشت بیشتر از این عطر تو رو بو کنم، حالا که سنگ قبر فاصله ی من و تو رو دور کرده، قلم به دست شدم که بگم از دل پرم، با اینکه می دونم دیگه جوابی نداره این نامم.

عزیز جون
بازم منو شب تنها توی اتاق با هم، درو دیوار تاریکو نگاه خستم
شده صورتم رنگ زرده ماتم، توده ی غبار و غم من وصل ذاتم

عزیز جون
بعده مرگ تو دیوار شده رفیقمو، یه طور انگار مریضمو دادم از دست غریزمو
بگیر دوتا پام به من بده دوتا بال، مثل قصّه‌هایی‌ که نوشتن توی فال

عزیز جون
دیگه نمونده دعایی، اشکات بشه جاری، میدونم مثل قبل هنوز دوسم داری

عزیز جون
خیال نکنی‌ بعد رفتن تو اینجا زندگی‌ قشنگه، اینجا قلب آدما همه یرنگه
قلب آدما همه سنگ، وای عزیز، دلم خییلی تنگه.

عزیز جون
کل باغای اینجا به جمال چادر گگلی تو نمیرسه،
کسی‌ که چایی تورو خورده دیگه چای لیپتن اینجا رو نمیچش

عزیز جون
وای! دیگه نفسم نمیرسه، بدون منو از تو جدا کرد

آره عزیز جون

که می خواستی بری؟! آره؟!

آره خوب، کی تاحالا نرفته؟ کِی؟ کجا؟    من می خوام که نری…

                                                                           اما رفتی…

اشتراک گذاری