افیونی به نام داستان

زندگی برخی از آدم ها در داستان است یا شاید زندگیشان داستانی است.

فرق زیادی نمی کند که مخاطب داستان باشی یا نویسنده، اما داستان برای خودش دوای دردیست.

می توانی یک به یک گفته ها و کار های شخصیت های داستان را ساعت ها با خود مرور، در مورد آن فکر و تحلیل کنی و ای کاش ها را به ناف شخصیت ببندی که: کاش این را گفته بود و این کار را کرده بود. کاش جای آن شخصیت بودم. بر جریان داستان موج سواری می کنی و در آن حیطه ای که داستان در اختیار دارد جولان می دهی.

فرقی نمی کند گوشه اتاق، روی تخت کهنه، بی توجه به اطراف یا گوشه کافه باشی. اما هنوز به چشم می توانیم ببینیم که مخاطبان داستان ما در جاهای مختلف ایران پا به پای مردم سخت کوش که برای یک لقمه نان حلال جان می کنند بی توجه به دنیای اطراف کافه نشینند و در سهمی که مردم از عذاب زندگی می برند و نیرویی که برای مقاومت و سختکوشی در برابر این زندگی مصرف می کنند هیچ مشارکتی ندارند.

داستان برای ما تریاقی است که خیالمان را می برد به نا کجا آباد ذهن. درنگی نشئگی تا خماری بیاید. داستان به داستان، افیون به افیون.

اشتراک گذاری