امیر حسن چهل تن

قصه ی من با این مرد از جایی شروع شد که کتاب تهران شهر بی آسمان را خواندم. نمی دانم چرا، ولی نوشتن این مطلب مانند گوش دادن به صدای پیانو برایم شیرین و دلنواز است. وقتی در زندگی نامه ی کوتاهش که به قلم خودش بود، خواندم دو مجموعه داستان اولش را در دوران دانشجویی اش نوشته و به دست مردم سپرده به فکر فرو رفتم. جوان کوچکی به نام امیر حسن کتاب “دخیل بر پنجره فولاد” را می نویسد و امروز بزرگ مردی به نام چهل تن “تهران شهر بی آسمان” را هدیه می کند.
چهره اش معصوم است. من ماندم این چهره چگونه می تواند آن همه در بطن نقش «لات و الوات» برود که من احساس کنم در مقابل شخصیت لنگ می اندازم. در ذهنم قبل از دیدن عکس هایش هیچ تصور چنین چهره ای نداشتم.
امروز که کتاب و کتابخوان مورد تمسخر قرار گرفته اند هنوز نویسنده هایی هستند که یاد مردم بیاورند، رمان برای کافه نشینان، وانمود کنندگان روشن فکری و … نیست و رمان، رمان است. لاکن این طور نباشد…

شب ابری نور داشت. سرد بود و برف خشک زیر پا چخ چخ صدا می داد. بخار دودی رنگ دهان ها لحظه ی بعد مثل لمه نقره روی سرو صورت می نشست. هنوز گرمای کاباره توی تن شان بود. طلا سوئیچ را از کیف در آورد و به دست کرامت داد. کلید به قفل در نچرخانده بود که یکی گفت: آقا… یه کمکی، چیزی!

صدا آشنا بود. کرامت رو به جانب صدا گرفت. مردی ژولیده در پالتویی گشاد و شندره زیر نور ماتی که از زمین و آسمان هر دو می تابید، نزدیک او ایستاده بود. آن وقت صاحب آن صدا گفت: بغدادم خرابه، آق کرامت!

این احمد چکمه ای بود. کرامت چرخید. یک قدم به جلو گذاشت. کف پهن دست را به بازوی او کوبید. گفت: چرا این طوری؟
مرد برگشت. می رفت که کرامت صدایش زد: کجا احمدی؟… صبر کن!

– دوره ی ما تموم شد آق کرامت. خیلی وقته تموم شده… اما تو خودتو بالا کشیدی، می بینم… من شاشیدم به این زمونه، به اون شاه مادر قحبه!

کرامت دست به جیب برد. یک دسته اسکناس در آورد. توی جیب گشاد احمد چکمه ای گذاشت. احمد چکمه ای سرش را پائین انداخت و رفت؛ هنوز بدوبیراه می گفت.

طلا به بازوی کرامت چسبید: بریم.

کرامت قدمیبه جلو براشت. او میان برف و بوران گم می شد. شب، سرما، تنهایی،… بی پولی. کرامت لگد به زمین کوبید. طلا دوباره گفت: بریم.

سرما، تنهایی، بی پولی! همه را از سر راه برداشته بود. دست به کشاله ی ران برد. هیچ کجا دیگر سر راهش نبود. اما هنوز… با سه حریف روبرو بود: یک هنر پیشه ی سینما، یک سرهنگ ساواک، یکی از کارکنان ارشد دفتر اشرف.

-بخشی از کتاب تهران شهر بی آسمان-

اشتراک گذاری